حكيم ابوالقاسم فردوسى
129
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
رسيد ، خروش كارناى برخاست و همگى او را پذيره شدند . زمين پر از لاله و آسمان پر از زر گشته بود . هجير سپاهيان را با زنگ زرّين و كوس و پيلان ، همچون چشم خروس بيآراست . چون به پيش گودرز - آن پهلوان نامور - رسيد ، آنچه از نوازيدن شاه و پندهاى او ديده و شنيده بود و نيز مهربانى او را به سپاه و شادمانيش را از شنيدن پيام گودرز به او بگفت . آنگاه نامهء آن شاه گيتى را به همراه درود آن بزرگان به گودرز داد . چون گودرز در بارهء آن نوازيدن شاه از هجير بشنيد ، آن نامه را بر چشم و روى خود بماليد . سپس چون مُهر نامه را بگشود ، آن را به خواننده داد . خوانندهء نامه نيز سخنهاى شاه را بر گودرز ياد بكرد . گودرز سپهدار كه آن سخنان بشنيد ، بر شاه آفرين كرد و فرمانبرانه روى زمين را ببوسيد . گودرز آن شب را با پسرش به سگالش پرداخت . پگاه بر تخت نشست و بار داد . پس همهء نامداران سپاه ، كلاه بر سر نهاده و به پيش او رفتند . هجير فرّخ ، آن نامهء شاه را بيآورد و به پيش دبير بنهاد . آنگاه دبير ، آن پند و فرمان شاه را به پيش آن سپاهيان بخواند . سپس گودرز سپهدار ، روزىدهان سپاه را بخواند و دينار بسيار بداد . همهء اسپانى را كه در كوه رها بودند ، گروه گروه به لشگرگاه آورد . آنگاه كليد در گنجهاى دينار و تيغ و كمر و جوشن هاى گرانمايه و كلاهخودهاى زرّين را به آن روزىدهان بداد . چون ديگر هنگام كينهجستن پديد آمده بود ، همهء آن خواستهها را به سپاهيان بداد . و بدين سان همهء سپاهيان سوار و پياده آراسته گشتند . سپاهى بسان كوهى فراهم آمد كه زمين به زير اسپان بادپاى ايشان به ستوه آمده بود . همگى در آهن و زر و سيم فرو شده بودند و دل شيران نرّ نيز از ايشان بيمناك بود . پس گودرز بفرمود تا دل و گوش و ديده به كين تاختند و آهنگ جنگ كردند . سپاهيان همچون كوه ، گروه گروه به پيش سپهبد رفتند . چون گودرز سالار بر ايشان بنگريست ، از آن همه سپاهى ، زمين را تيره و آسمان را لاژوردين ديد . پس گفت : براستى كه از هنگام جمشيد تا كنون ، هيچكس چنين رزمگاهى با اين همه اسپ و جنگ افزار و سيم و زر و پيلان جنگى و شيران نرّ نيآراسته است . اينك اگر پروردگار گيهان آفرين يار باشد ، از